تبليغاتX
.....گورکن کبیر.....
 

می فرماید :

جاده رو پیدا نکنی گم میشی

مسخره ی چشمای مردم میشی  *

شدیییییییییییییییییییییییییییییم

همین  .

 

 

نوشته شده توسط پدرام نوری  | لینک ثابت |

 

-  " ایرج "  با " شکوه "  تند خویی می کند چرا ؟

 - شکوه برای ایرج ارزشی در حد یکی از اثاثیه و دکورش را دارد ،ایرج مثلا دست

بزن نداردچون نمی خواهد دیگران زنش را سیاه و کبود ببینند اما می تواند به او توهین کند

چون تحقیر: جا نمی اندازد ، تحقیر کبودی ندارد ، فقط دل را کبود می کند که دل هم ظاهرا

قابل رویت نیست . ایرج وقتی به شکوه توهین میکند اصلا فکرنمی کند که در حال انجام فعل

 " صدمه " است . او فکر می کند : " خب حرف باد هواست  !فحش و ناسزا و تحقیر هم باد

 هواست " . برای این توهین میکند ک چون اصلا از او نمی ترسد . خیلی ها هستند که

وسیله فعال شدن اخلاق در انها فقط محاسبات مادی و ترس است : یعنی اگر از کسی

 بترسند و بیم از دست دادن منفعت از سوی او را داشته باشند : ملاحظه می کنند و ادب به

خرج می دهند  اما تا می فهمند که طرف نفعی نمی رساند یا تهدیدی برای او ندارد " دنده

خلاص " عمل می کنند و هر چه عشقشان بکشد به او می گویند .

 معیار ها و قیود ذهنی ایرج هم همین گونه است .

همشهری - آناهید موسسیان  –  گفتگو با حمید نعمت ا...  کارگردان " بی پولی "

 

 

نوشته شده توسط پدرام نوری  | لینک ثابت

 

قبل از هر چيز، من يک «مادر» هستم. خيلي کار بچه ها وقت گير بود. حالا که فکرش را مي کنم

سرم سوت مي کشد،(خنده) عين ماشين بودم.اين رابگذار مهدکودک، آن يکي راازمدرسه بردار،

برو خريدکن، بپز،بخوران، مشق اين يکي رانگاه کن، ديکته آن يکي را بگو، شب هاصدبارمي رفتم

 بالاي سرشان ببينم نفس مي کشنديانه(خنده)گاهي اوقات خودم مشق هايشان رابادست چپ

 مي نوشتم،(خنده)که کارم زودترتمام شود، خودم به خودم ديکته ميگفتم،تازه غلط املايي هم

 بايد مي داشتم،داستاني بود پرازاشک چشم(خنده)هرکارگري که براي کمک مي آوردم بعداز

 يک هفته دمش را مي گذاشت روي کولش و فلنگ را مي بست. (خنده)

يادم مي آيد يک روزي را که هر سه مريض شده بودند،دوقلوها پنج شش ماهه بودندو پسربزرگم

هم چهارساله، هر يک ازدوقلوها را دريک کيف بچه گذاشته بودم روي صندلي عقب ماشين، پسر

بزرگم هم جلو نشسته بود.بعد رسيديم به مطب دکتر.پياده شديم. پسرم دامنم را گرفت و به هر

دستم يک کيف سنگين بچه وحالا ميخواستم بروم آن سوي خيابان،به پهناي صورت اشک ميريختم.

 تا رسيدم به مطب دکتر.اين اتفاق ها، اين اشک ريختن ها،اين شلوغي زندگي، همه اينها گذشت.

اما زياد بود، زياد و سنگين و پرفشار.باتمام اينها هرشب که بچه ها مي خوابيدند،تازه مي نشستم

پشت ميز و ترجمه مي کردم. واقعاًعجب رويي داشتم. همه عمر فکر کرده ام اگر ارضاي شخصي

نداشته باشي، نمي تواني ديگران راراضي کني.اگرخودت خوشحال نباشي، نميتواني ديگري را

خوشحال کني. خودم و رضايت خودم شرط اول زندگي ام بود. هنوز هم هست. مادرم که از نسل

ديگري بود رضايت شخصي رادرراضي کردن ديگران مي ديد،اما نمي دانست کسي که قراراست

راضي شود در پشت ذهنش مي داند که مادرم خودش راضي نيست. يادم مي آيد تازه موز به

ايران آمده بود. مادرم دو عدد موز خريده بود. يکي را به من داد و يکي را به برادرم و خودش نخورد.

من هرگز مزه زهرمار آن موز را فراموش نمي کنم. حالا اگر خودش نصف موز را خورده بود و نصف

ديگر را به من داده بود بهتر نبود؟...بهتر نبود؟  چرا خيلي بهتر بود.

 

«ليلي گلستان» - از مجموعه تاريخ شفاهي ادبيات ايران - (نشر ثالث)

 

 

نوشته شده توسط پدرام نوری  | لینک ثابت |

 

                            در این دار الحسرت  ؛

 

ک ی ، م ی د و ن ه ،

 

                         ا ی ن ، ح س رت ه ا ،

 

چ ه ، ک ر د ه  ، ب ا ،

 

                         ر و ز ، و ، ش ب ، ه ا م .

 

 

*وینستون چرچیل

 

 

نوشته شده توسط پدرام نوری  | لینک ثابت |

 

راجر ایبرت ،  یکی از  معروفترین منتقدان فیلم  به صورت ساده  و  خودمونی  می فرمایند :

« مغز انسان کارکردهایش را تقسیم میکند .سمت راست مغز به احساسات ، رنگ ها و موسیقی

اختصاص دارد . سمت چپ به منطق ، فلسفه ، تحلیل و افکار انتزاعی اختصاص دارد .تعریف من

از یک فیلم فوق العاده این است که وقتی تو داری آن را می بینی . قسمت راست مغزت را به کار

 می گیرد . وقتی تمام می شود قسمت چپ مغزت را به کار می گیرد »  .

با توجه به  فرمایشات ایشون  ، در این  ایام تابستان  فیلم هایی را  که  تماشا کردمو  به  نظرم

 فوق العاده رسیدند ، اینها بودند :

 

سریال  پرندگان خارزار - The Thorn Birds

سریال  گمشدگان             - Lost 

 

ژاندارک                   - The Messenger

۲۱ گرم                    - 21 Grams

 

 

دریای درون            - The Sea Inside

 بادی که به مرغزار می وزد - The Wind That Shakes the Barley   

 

 

جوانی بدون جوانی       - Youth Without Youth

روزتا                      - Rosetta

 

 

بچًه                         - L'enfant

پیانو                        - The Piano 

 

امیلی پولن                 - Amélie Poulain 

نوستالژی                - Nostalghia

 

پنهان                       - Caché

رقصنده در تاریکی     - Dancer in the Dark

 

۱۱-۰۵-۸۸

 

 

نوشته شده توسط پدرام نوری  | لینک ثابت |

 

باید بدانم  و تعجب نکنم از اینکه : آدم ها گاهی ازچیزی به طریقی مینویسندکه انسان راشوکه میکند ،

عصبی میکند و گاهی نیز ناامید از اینکه آن آدم قهرمان یا ایده آل دنیای او نبوده و نیست ،

باید بدانم  و تعجب نکنم از اینکه : ورود به دنیای ادم بزرگ ها هیچ وقت لذت و جذابیتی برایم نداشته

یابرایش نداشته ویابرایشان نداشته است اما هم چنان منتظر اتفاقی میمون و مبارک هستم تا تلخی

مزه اش (دنیای ادم بزرگ ها) لحظاتم را ترش و کال نکند ،

باید بدانم و تعجب نکنم ازاینکه : در روند رشدیک انسان رنج هایی را به بار می اوردمانند اینکه رویاهایش

 به تدریج جوچولو و در مقابل درد هایش  بزرگ تر می شود یا اینکه خواب هایش کم حجم تر و افکار روتین

روزانه اش  گنده تر یا اینکه قلبش  به کثرت ضربات هر زخم فراخ تر  و  هراس هایش مدام تر می شود ،

باید بدانم  و تعجب نکنم از اینکه : رفته رفته زمانی که ضربه را حس میکنم از شادی هایم کاسته خواهد

شدواین یک قانون است برای همه چه مقبولم افتد و چه نیفتد ،

باید بدانم  و تعجب نکنم از اینکه : یک وبلاگ صرفن یک وبلاگ است نه نویسنده اش نه شکل زندگی

نویسنده ی آن،چونکه قرار نیست آنکه می نویسد،همان نوشته را زندگی کرده باشد،قرار نیست آن که

می نویسد ، همان حسی را خواسته باشد بیافریند که من درکش  کرده ام ، قرار نیست که یک نفر ،

درست بگوید یا راست بگوید یادروغ بگوید و ناراست ، یکی می نویسد،چون نیاز دارد که بنویسد یاخوانده

شود.ازکلمات و گوینده کلمات،قهرمان نسازم ،بت نخواهم که داشته باشم، زیرا که هر بتی تاریخ مصرفی

دارد ، اینها در مورد یک کتاب و یا یک فیلم نیز صدق میکند ها   .

باید بدانم  و تعجب نکنم از اینکه : یه یاروهه گفته همه‌ی انسان ها يک مرگ بدهکارند ،و یاحرف اون یکی

یارو که میگه یکی از درسهایی که ازتاریخ می‌توان آموخت این است که هیچکس از تاریخ درس نیاموخته

است.

 

نوشته شده توسط پدرام نوری  | لینک ثابت |

 

 

 

ماتریکس یکی از جذابترین و جادویی ترین فیلم هایی است که  تا به حال مشاهده کردم

دیروز برای چندمین بار علاقه مندانه سعی کردم تا کمی از معنا و مفهوم این فیلم پر از دانایی

سر در بیارم که خوشبختانه توانستم یک حبّه از این خوشه بچینم و مزه ی ان را با مستر جیم

تقسیم کنم .اون حبِّه ی مورد نظر یک اصطلاحی بود به نام دژاوو Déjà vu .

* دژاوو Déjà vu یک اصطلاح فرانسوی است که «قبلا دیده شده» معنی می‌دهد ، به آن پاراآمنزیا

Paramnesia هم می‌گویند. (به معنیه حافظه ی موازی ) ، دژاوو حالتی است که در آن شخص

 احساس می‌کند ، چیزی را که الان در حال رخ دادن است ، قبلا تجربه کرده است. دژاوو چیز

 غیرشایعی نیست ، در مطالعاتی که انجام شده است ، ۷۰درصد افراد گفته‌اند که دست‌کم یک

 بار دژاوو داشته‌اند. در فیلم ماتریکس ، کاراکتر «نئو»وقتی گربه‌ای را دو بار می‌بیند ، «ترینیتی» به

 وی توضیح می‌دهد که وی یک دژاوو داشته است و دژاوو ناشی از یک اشتباه در ماتریکس است

 و هنگامی اتفاق می‌افند که ماشین‌ها چیزی را تغییر می‌دهند.

*منبع : دانشنامه ویکی‌پدیا

 

 

نوشته شده توسط پدرام نوری  | لینک ثابت |